34- نقش عنبرنسارا در معادلات سياسي، اقتصادي و فرهنگي ايران

تاكنون در بخش طنز اين وبلاگ، راجع به نقش اشياء و ابزار مختلف در معادلات سه گانه ايران مطالبی ارايه شده است و اينك مي خواهم راجع به نقش و جايگاه "عنبرنسارا" يا "پيشگل الاغ ماده" در اين معادلات سه گانه، چند خطي بنويسم.

در طب قديم كه البته علم پزشكي امروز هم آن را تاييد كرده، آمده است سوزاندن عنبرنسارا و استنشاق دود حاصل از آن، موجب درمان سینوزیت، تنگی نفس، آلرژی فصلی، آسم و ناراحتی های تنفسی مانند برونشیت، مشکلات پوستی مانند اگزما، کهیر، برخی قارچهای پوست، زخم های چرکی و درمان عفونت تناسلي زنانه مي شود. 

همچنين عنبرنسارا از بین برنده ویروس سرما خوردگی و آنفولانزا و نيز ضدعفونی کننده محیط زیست و دافع حشرات مي باشد.

به عبارت دقيقتر عنبرنسارا در قديم در تامين امنيت و سلامت خانواده نقش و جايگاه مهمي داشته و هر گاه دود عنبرنسارا از دودكش خانه اي بيرون مي آمده، همسايگان مي فهميدند كل اعضاي خانواده در صحت و سلامت كامل بسر مي برند.

با همه اين اوصاف، شايد تصور يافتن الاغ ماده و برداشتن پيشگل او از روي زمين و خشك كردن آن در زير نور آفتاب و سپس سوزاندن آن در داخل منزل به منظور درمان، براي خيلي از مردم مشكل و حتي مضحك باشد.

از جنس عنبر نسارا در طب قديم كم نداريم مثلا زماني از فردي شنيدم خطاب به دوستش كه عازم سفر معنوي حج بود، خواست تا برايش "پي پي سگ حجازي" و "شن مريم" بياورد تا از آن ها براي درمان نازايي همسرش استفاده كند اما فرصتي پيش نيامد تا علت اين اقلام را جستجو كنم.

حال تصور كنيد در معادلات سياسي، اقتصادي و فرهنگي ايران، برخي آدم ها حكم دستمال توالت و برخي ديگر حكم عنبرنسارا و البته برخي در مقطعي حكم عنبرنسارا و در مقطعي ديگر حكم دستمال توالت را پيدا كنند.

مهم نيست اين افراد در كدام بخش معادلات سه گانه فعاليت دارند، سياسي، اقتصادي يا فرهنگي، بلكه مهم آن است كه اينها به هر حال بايد زماني عنبرنسارايي باشند و درمان كنند و زماني دستمال توالت باشند، پاك كنند و پرت شوند داخل سطل زباله.

راستي از دادگاه سعيد مرتضوي چه خبر؟ 

33- دزد واقعی کیست؟

داستان ما این گونه آغاز می شود که:

دزدی در يكي از بانکهاي ایالات آمریکا فریاد کشید:

“همه افراد حاضر در بانک حرکت نکنید ، پول مال دولت است و زندگی به شما تعلق دارد”

همه در بانک به آرامی روی زمین دراز کشیدند

این «شیوه تغییر تفکر» نام دارد، تغییر شیوه معمولی فکر کردن.

هنگامی که دزدان بانک به خانه رسیدند، جوانی که (مدرک لیسانس اداره کردن تجارت داشت)

به دزد پیرتر(که تنها شش کلاس سواد داشت) گفت «برادر بزرگتر، بیا تا بشماریم چقدر بدست آورده ایم»

دزد پیرتر با تعجب گفت؛ «تو چقدر احمق هستی، اینهمه پول شمردن زمان بسیار زیادی خواهد برد.

امشب تلویزیون ها در خبرها خواهند گفت ما چقدر از بانک دزدیده ایم»

این را می گویند: «تجربه» این روزها، تجربه مهمتر از ورقه کاغذهایی است که به رخ کشیده می شوند!

پس از آنکه دزدان بانک را ترک کردند، مدیر بانک به رییس خودش گفت: فوری به پلیس خبر بدهید.

اما رییس اش پاسخ داد: «تامل کن! بگذار ما خودان هم ۱۰ میلیون از بانک برای خودمان برداریم

و به آن ۷۰ میلیون میلیون که از بانک ناپدید کرده بودیم بیافزاییم»

این را می گویند «با موج شنا کردن» پرده پوشی به وضعیت غیرقابل باوری به نفع خودت !

رییس کل می گوید: «بسیار خوب خواهد بود که هرماه در بانک دزدی بشود»

این را می گویند: «کشتن کسالت» (شادی شخصی، از انجام وظیفه مهمتر می شود).

روز بعد، تلویزیون اعلام می کند: ۱۰۰ میلیون دلار از بانک دزدیده شده است.

دزد ها پولها را شمردند و دوباره شمردند اما نتوانستند ۲۰ میلیون بیشتر بدست آورند.

دزدان بسیار عصبانی و شاکی بودند:

«ما زندگی و جان خودرا گذاشتیم و تنها ۲۰ میلیون گیرمان آمد.

اما روسای بانک ۸۰ میلیون را در یک بشکن  بدست آوردند.

انگار بهتر است انسان درس خوانده باشد تا اینکه دزد بشود.»

این را می گویند: «دانش به اندازه طلا ارزش دارد»

رییس بانک با خوشحالی می خندید زیرا او ضرر خودش در سهام را، در این دزدی پوشش داده بود.

این را می گویند: «موقعیت شناسی» (جسارت را به خطر ترجیح دادن).

حال شما بگوييد: دزد واقعي كيست؟

32- روز مرد مبارك باد

روز 13 رجب كه سالروز ولادت حضرت علي(ع) مي باشد، روز مرد نامگذاري شده و تعطيل عمومي مي باشد.

در اين روز مبارك ميزان فروش شورت اعم از پاچه دار و ركابي، زيرپوش و جوراب مردانه در ايران زياد مي شود.

امسال چون اين روز مصادف با جمعه است، همان تعطيل عمومي هم از ما سلب شد.

به هر حال اين روز بر مرد و نامرد ايراني مبارك باد.

31- فرض هاي انتخاباتي

بياييد فرض كنيم روز شنبه اين افراد تاييد صلاحيت شده و به طور رسمي اسامي آن ها اعلام مي شود:

محسن رضایی، غلامعلی حداد عادل، علی اکبر هاشمی رفسنجانی، سعید جلیلی، محمد رضا عارف، علی اکبر ولایتی، محمد باقر قالیباف و ابوترابی فرد، البته تنها فرض كنيم.

بياييد فرض كنيم محمود احمدي نژاد رييس جمهور فعلي كه در آينده از او به عنوان آخرين نسل خودپرداز يارانه در ايران ياد خواهد شد، براي رد صلاحيت اسفنديار رحيم مشايي (نازنين مدودف) سوگواره اي برپا نمي كند و مهر سكوت بر لب مي زند.

بياييد فرض كنيم انتخابات اين دوره نيز مثل انتخابات هشتمين دوره رياست جمهوري در سال 84 در مرحله نخست به مبارزه "هشت سامورايي" و در مرحله دوم به مبارزه "شاهزاده و گدا" معروف مي شود.

اما يك چيز را نمي شود فرض كرد و آن اين است كه مردم ايران در روز جمعه 24 خرداد ماه، با حضور ميليوني خود به پاي صندوق ها حاضر مي شوند، ولو آنكه بخواهند از "لج پشه لحاف شان" را آتش بزنند.

30- نقش فحش ناموسی در معادلات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی ایران

تاکنون در بخش طنز این وبلاگ، راجع به نقش کبوتر٬ وعده٬ غم٬ آبدارچی٬ کاسه٬ هورمون کروتیزول و خیلی اشیا و افراد در معادلات سه گانه ایران٬ صحبت کردم و این بار قصد دارم راجع به نقش "فحش ناموسی" در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران مطلبي بنویسم.
ادامه نوشته

29- غذا افغانی پرسی چند؟

 بين سال هاي 67 تا 79 كه در كرج و تهران زندگي مي كردم، دو نوع خوراكي خاص يا به تعبير بهتر غذا، توجه من را به خود جلب كرده بود كه در آن دوران تهراني ها به آن "غذا افغاني" مي گفتند.

غذاي اول ويژه كارگران ساختماني بود كه به دليل بعد مسافت نمي توانستند براي صرف ناهار به منزل بروند و يا اصلا فرصت طبق غذا برايشان فراهم نمي شد.
به همين خاطر يك يا دو نان بربري مي خريدند، در يك كاسه بزرگ نان ها را ريز(تيليت) و سپس دو شيشه نوشابه داخل كاسه خالي كرده و با ولع زياد مي خوردند.

اما غذاي دوم افغاني ها "اسكلت مرغ" بود و با وجودي كه به خيلي از شهرهاي ايران سفر كرده و حتي در برخي شهرهاي بزرگ و كوچك ايران زندگي كرده ام، اما نمونه آن را نديده ام.

اين نوع خوراك خام را ابتدا در راسته بازار مرغ و ماهي فروشان چهار راه استانبول ديدم، اما به تدريج در ديگر نقاط تهران نيز عرضه مي شد.

داستان از اين قرار است كه مرغ هاي گنديده(آن موقع به صورت بسته بندي عرضه نمي شد) را ابتدا در يك پاتيل بزرگ كه غالبا بشكه برش خورده قير بود، مي ريختند.

در اين پاتيل يا بشكه و يا تشت بزرگ، مقدار زيادي آبليمو از قبل ريخته بودند و معلوم نبود از چه تاريخي اين آبليموها به كار گرفته شده بود(شايد اگر ذرات آبليمو زبان داشتند مي گفتند از زمان فتعليشاه درون اين بشكه مي لوليم).

به ادعاي خودشان بعد از يكي دو ساعت كه بوي گند مرغ از بين مي رفت، آن را به شكل ماهرانه اي برش مي زدند: ران جدا، سينه جدا، پاچين جدا، فيله جدا، شنيسل جدا و هر بخش مرغ را در ظرف ديگري كه مثلا مقداري زعفران در آن بود، ريخته و به اصطلاح بچه قرطي ها "مرغ زعفراني" درست كرده، درون ديس استيل بسيار زيبا مي گذاشتند، رويش وكيوم مي كشيدند تا مبادا ماموران با وجدان اداره بهداشت به واسطه رعايت نكردن نكات بهداشتي به آن ها گير بدهند.

اما ته ته اين مرغ، يك نيمه گردن به اضافه استخوان پشت و جناغ سينه(كه به استخوان آرزو شهرت دارد) باقي مي ماند كه به آن مي گفتند: اسكلت مرغ و كيلويي 20 تا 30 تومان(مرغ در آن دوران دانه اي 500 تومان بود) مي فروختند.

البته در سال هاي اخير كارخانه هاي توليد ناگت مرغ(كه خودم در شهرك صنعتي مشهد از نزديك ديده ام) و يا كارخانه هاي توليد كالباس و سوسيس از اسكلت مرغ در توليد محصولات خود استفاده مي كنند.

اين همه مقدمه چيني كردم كه بگويم الان غذا افغاني نوع اولا هر پرس دو نفره(شامل يك نان بربري 500 توماني و دو تا شيشه نوشابه از قراري هر عدد 200 تومان، مي شود 900 تومان كه در شرايط فعلي غذاي نسبت ارزاني است.

اما فعلا از قيمت اسكلت مرغ خبري ندارم لذا اين مطلب را در فضاي مجازي پرتاب مي كنم که محکم بخورد بر فرق سر دشمنان و بدخواهان تا شايد اگر به كوري چشم دشمنان اين مرز و بوم، به دست دوستان عزيز مقيم تهران يا تهراني هاي عزيزي كه زماني از من خاطرات تلخ و شيريني به يادشان مانده، ديدند و خواندند پاسخ دهند الان قيمت اسكلت مرغ در پايخت ايران چنده؟ به خدا مردم از بي خبري!

28- رشتی زرنگتر از اصفهانی ها

  این مطلب طنز را نمی دانم چه کسی برایم ایمیل کرده ولی به هر حال برای پست امروز انتخاب کردم: چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت: آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد٬ آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.

  یک مرد میانسال با لهجه شدید رشتی٬ وارد شد و در حالی که یک ماهی حدود ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و من هر چه فکر کردم٬ "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.

   شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.

   فردا عصر وارد مطب که شدم٬ دیدم همان مرد رشتی ایستاده و بسیار مضطرب تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت...ماهی را پس بده.....من باید این ماهی را به فلان دکتر می دادم و اشتباهی به شما دادم...چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟

   من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم٬ با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست.

  او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.

  چند روز بعد متوجه شدم ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است.

27- آرزو

    این مطلب طنز را از وبلاگ آقای روزبه زارع زاده، به آدرس اینترنتی arasi.blogfa.com برداشتم.
 

    سه دوست در يك اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يك تصادف مرگبار باعث شد كه هر سه در جا كشته شوند.

    يك لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد كه آنها را به بهشت راه دهد...
يك سوال!!!
  الان كه هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين٬ اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانكارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند٬ دوست دارين وقتي دارن از كنار جنازه راه مي رن در مورد شما چي بگن؟
 اولي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين پزشكان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام
  دومي گفت: دوست دارم پشت سرم بگن كه من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم.
  سومي گفت: دوست دارم بگن : نگاه كن داره تكون مي خوره مثل اينكه زنده است.

26- عجب پله های کثیفی

   امروز داشتم در اینترنت سیر می کردم٬ یه هو این عکس توجه من رو به خودش جلب کرد ناخودآگاه گفتم: عجب پله های کثیفی٬ نه شما قضاوت کنین اینطوری نیست؟

   آقای ژاک شیراک تو مثلا یه زمانی شهردار پاریس بودی چطور هفتا پله رو اومدی پایین و یه نگا به پشت سرت ننداختی؟

 

25- نقش کبوتر در معادلات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی ایران

     تاکنون راجع به نقش های مختلف در معادلات سه گانه ایران٬ زیاد صحبت کردم و این بار قصد دارم راجع به نقش کبوتر در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران مطلب بنویسم.

    در اصطلاح کبوتربازها یا به قول ما مشهدی ها کفتربازا، کبوترها اسمها و اخلاقیات خاصی دارند و معروف ترین اسمهای آنها عبارت از : سینه سرخ، پاکوتاه، طوقی و کاکل بسر می باشند.

    کفتربازها معمولا بر روی پشت بام منزل خود٬ لانه ای از خشت و گل بنا می کنند و در آنجا به نگهداری کوترهایشان می پردازند.

   کفتربازها همچنین معمولا عصرها با کمک چوبی که بر یک سر آن دستمالی گره زده اند کبوتر ها را وادار به پرواز می کنند.

  شیوه کار به این صورت است که کبوترها در لبه پشت بام٬ کنار هم می نشینند و مشغول بق بق بقو می شوند.

  صاحب آنها ابتدا دو دست خود را محکم به هم می کوبد و کبوترها با شنیدن صدای دستها٬ از جای خود خیز بر می دارند و در بالای سر صاحب خود٬ به پرواز در می آیند.

   کفترباز هم با کمک چوبی که ذکر آن رفت و به منزله کنترل از راه دور کبوترها می باشد٬ چند دوری آنها را در آسمان می چرخاند و دوباره آنها را وادار می کند که بر سر جای خود٬ یعنی لبه پشت بام بنشینند.

  یک نکته مهم در این نشستن و بلند شدن وجود دارد و آن اینکه: دفعه نخست مثلا سینه سرخ کنار کفتر چاهی نشسته بود و حال سینه سرخ کنار پاکوتا و کفتر چاهی کنار طوقی می نشیند.

  برای کبوترها مهم نیست که در سمت راست پشت بام بنشینند یا در سمت چپ، بلکه آنچه برای آنها مهم می باشد، این است که دوباره جایگاهی برای نشستن٬ داشته باشند تا مبادا از لبه پشت بام سقوط کنند.

  خوب همین دیگه٬ باز هم می خوای برات توضیح بدم؟ یه خورده هم تو مغزت رو از حالت آکبندی خارج کن.

24- نقش وعده در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران

    زمانی که می خواهیم به نقش وعده در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران بپردازیم، ناخودآگاه یاد انتخابات و کاندید شدن و خلاصه نامزد بازی می افتیم.

  اما اینکه وعده چه ارتباط منطقی با انتخابات و در نهایت معادلات سه گانه ایران داره، بستگی به نوع وعده هایی داره که وعده دهنده، به مردم می ده.

    به عبارت دقیقتر مهم نیست این وعده ها از نوع سرخرمنی باشن یا نه، بلکه مهم اینه که در طول ایام قانونی وعده دادن به مردم، بعضی از وعده دهنده ها، چنان جو گیر می شن که از حقوق بیکاری گرفته تا حقوق خانه داری و پول نفت و خلاصه هر چی دم دستشون برسه رو وعده شو به مردم می دن.

  تا اینجاش این وعده ها مشکل آفرین نیستن، اما مشکل از زمانی کم کم شروع می شه که مردم از خودشون می پرسن: "به به چشم و دلمون روشن، یعنی حق و حقوق ما تو این مملکت این همه زیاد بوده و تا حالا از اون خبر نداشتیم؟"

 از این حیث مصداق اون داستان فردای بعد از زلزله بم که خبرنگار تلویزیون از یه بابایی می پرسه نظر شما راجع به زلزله بم چیه و اونهم جواب می ده: بسم ا... برنامه ی آموزنده ای بود، فقط اگر مدت زلزله رو یه کم بیشتر کنن، خیلی بهتره" من هم معتقدم اگه این مدت وعده دادن رو یه کم بیشتر کنن تا ما رعیت دست از همه جا کوتاه، با حقوق خودمون بیشتر آشنا بشیم خیلی بیتره.

23- نقش ناگفته ها در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران

   این که ناگفته ها چی هستن و چه نقشی در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران دارن، به نظر می رسه ریشه در اون ضرب المثل قدیمی "آی دیدم دیدم" داره که ذکرش خالی از لطف نیست.

   می گن یه روز گوسفندی از عرض رودخانه ای پرید و بزغاله ای که اون رو زیر نظر داشت، بلافاصله فریاد زد: آی دیدم دیدم.

     گوسفند از بز پرسید: چی دیدی؟ و بز جواب داد: دمبه ات رو دیدیم.گوسفند گفت: ای بابا عمری است که ما دمبه تو رو دیدیم و صدامون در نیومد، حالا تو یک بار دمبه ما رو دیدی و این همه داد و فریاد می کنی؟

ادامه نوشته

22- نقش غم در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران

  در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران، غم و غمگساری از جایگاه ویژه ای برخورداره و من که تاکنون در بخش طنز این وبلاگ، به نقش های مختلف در معادلات سه گانه ایران اشاره کردم، اینبار قصد دارم تا به نقش یکی از حالتهای رفتاری در این معادلات اشاره کنم.

     غم و آیین سوگواری در ایران، از اهمیت زیادی برخورداره و این ریشه در فرهنگ اساطیری ما داره و اگه نگاهی هر چند گذرا به شاهنامه فردوسی داشته باشیم، داستان تراژدیک رستم و سهراب و یا سوگ سیاوش، نمونه های بارزی از این شدت علاقه به غم در بین ما ایرانیان هستش.
  حالا اینکه چرا فردوسی داستان رستم و سهراب را به این شکل تموم کرده، هنوز بر کسی دلیل آن مشخص نشده و شاید این استاد ادب پارسی در آن زمان به این نتیجه رسیده که در ایران، نون توعزاست نه تو شادی.

    خدا وکیلی درست هم فکر کرده، نگاه کنین از زمانی که یه بدبختی مریض می شه و در نهایت می میره، دکتر پرستار، کمپوت فروش، داروخونه چی، نعش کش، غصال، نوحه خون، گل فروش، حکاک سنگ قبر، شهردار چی جماعت، ثبت احوال چی، آشپزخونه دار، میوه فروش، خرما فروش، حلوا پز، تایپ و تکثیر چی، روزنامه چی و شاید خیلی های دیگه که من به ذهنم نرسیده، ازش می خورن.

    حالا شما تصور کنین یکی که می خواد داماد بشه چند نفر می خورن: به خدا قسم با این هزینه های سنگین، عروسی هایی رو دیدم که با یه سبد گل و یک بار رفتن به آزمایشگاه و محضر و لباس عروسی کرایه ای و به اصطلاح یک ماه عسل برای بستن در دهن مردم٬ سر و ته شو هم آوردن.

    درسته ما ایرونی ها به ظاهر می گیم:"ما در غم و شادی هم شریک هستیم"، اما واقعیتش اینه که ما تو روزنامه تنها آگهی ترحیم رو چاپ می کنیم.

    آیا شما تا حالا حتی یک مورد رو دیدن که یکی برای مجلس عروسیش تو روزنامه آگهی بزنه و بگه برای: برای شادی مجلس بزم مان... این به خاطر اینه که ما ایرانی ها دوست داریم هم نوعان خود رو تنها در غم مون شریک کنیم نه تو شادی و به همین دلیله که مجالس غم و غمگساری ما شلوغ تر وپربارتر از مجالس شادی ماست.

   رفتار ما ایرونیها تا حدودی مثل کلاغ می میونه خوب دقت کنین کلاغ وقتی یه گردو گیر میاره میره یه گوشه تنها و به ازای هر نوکی که به گردو می زنه به اطرافش نگاه می کنه که کسی مبادا شریک٬ بشه اما همین کلاغ خدا نکنه جسد همنوع خودش رو ببینه٬ به فاصله چند دقیقه آسمون بالای سر اون کلاغ مرده٬ سیاه از کلاغ های عزا دار می شه.

   خوب زیاد به حاشیه نریم، به همین دلیلی که عرض شد، در ایران که اسم ما از حیث برگزاری مراسم تجلیل در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده، غالبا محور اکثر همایش های تجلیلی، باز ریشه در غم داره.

  شما اگه نگاهی به تقویم مون بندازین٬ می بینین در ایران هر گروهی که بیشتر حقش خورده شده و با شنیدن اسم اون گروه، اشک تو چشم ما ایرونیها ظاهر می شه، یک روز رو به نام اونها کردن.مثلا روز یا هفته معلم، روز یا هفته کارگر، روز یا هفته خبرنگار و قص علی هذه.
  مثلا شما در هیچ صفحه تقویم نمی بینین نوشته باشه روز بزرگداشت سرمایه داران، تازه تا  چند سال پیش در همین هفته کارگر به سرمایه داران می گفتن: زالو صفت و چند سالیه که  در هفته صنعت و معدن به سرمایه داران می گن:"کار آفرین".

   یا مثلا شما در هیچ صفحه از تقویم نمی بینین نوشته شده باشه روز بزرگداشت "مردان چند زنه" یا "زنان صیغه ای" در حالی که نه چند زنه بودن برای مردهای ایرانی و نه صیغه شدن برای زنهای ایرانی جرمه٬اما از اونجا که ته ته همه اینها به شادی و خنده ختم می شه، براش بزگداشت نمی گیرم.

    سروتون رو درد نیارم، مشکل غم و غمگساری در ایران به همینها ختم نمی شه بلکه علت نامگذاری و برگزاری همایش برای همین صاحبان غم، فوت یا شهادت اونهاست٬ مثلا هفته معلم در سالروز شهادت شهید مطهری برگزار می شه نه در سالگرد تولد ایشون.
  و یا اونقدر صبر کردیم تا شهید صارمی در افغانستان به دست طالبان اونهم به اون شکل دردآور شهید بشه که تازه یادمون بیاد باید یک روز رو به نام خبرنگاران بذاریم.

21- نقش آبدارچی در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران

   در خصوص نقش افراد و اشیای مختلفت در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران، تاکنون مطالب متعددی نوشته ام و اینبار می خواهم به نقش آبدارچی در این معادلات سه گانه چند خطی بنویسم.

     منتهی خیلی از این قشر زحمت کش، وحشت دارم و می ترسم اگه این مطالب به گوششون برسه، ممکنه منو نفرین کنن، برای همین خواهش می کنم راجع به این چند خط٬ با کسی حرف نزنین.

    در ذهنیت عوام، آبدارچی یعنی آدم مفلوک، توسری خور، مظلوم، پراولاد و کم درآمد، با ظاهری ژولیده پولیده و مواردی از این دست٬ اما در مقابل خیلی ها معتقدند در نظام دیوان سالاری ایران، آبدارچی یعنی رییس یا مدیر در سایه.

     آنها همچنین معتقدند: آبدارچی یعنی آنتن، آبدارچی یعنی گروه فشار و خلاصه آبدارچی یعنی دور زدن این و آن و آبدارچی یعنی اوج گرفتن.

    و به همین خاطر است که در نظام دیوان سالاری ایران، به رشوه، پول چایی که نصیب آبدارچی می شود نیز می گویند.

  در طول تاریخ ایران آبدارچی ها یا نوکرانه خاصه، نفوذ زیادی در شخص شاه داشتند، به حدی که گاه از این عجوبه ها به عنوان مشاور اعظم هم استفاده می شد.

  البته امروزه هم یکی از وظایف سازمانی یک آبدارچی٬ کنترل ورود و خروج پرسنل هست، زیرا تجربه نشون داده دستگاه های کارت زن٬ دقت یک آبدارچی رو ندارن.

   از سوی دیگه آبدارچی ها در حکم کعب الاخبار یک اداره محسوب می شن زیرا  "گماشتگی" برای رییس یا مدیر، از وظایف مهم یک آبدارچی محسوب می شه و لذا پرسنل با کمک همین قشر زحمت کش٬ غالبا از اخبار داخل منزل رییس با خبر می شن.

  استاد دانشگاهي تعريف مي كرد در رژيم گذشته, كارمند عالي رتبه وزارت فرهنگ و هنر (فرهنگ و ارشاد اسلامي) بودم.

  يك روز آبادرچي اداره بعد از آنكه استكان چاي را روي ميزم گذاشت, به من گفت:"آقاي دكتر مونيخ كه تشريف بردين سوغاتي ما يادتون نره! و من با تعجب پرسدم: منظورت چيه و آبدارچي جواب داد: "الان تو اتاق وزير بودم و ايشان داشت ليست نمايندگان وزارت فرهنگ و هنر را براي اعزام به مسابقات المپيك مونيخ ۱۹۷۵مي فرستاد و در آن ليست چون اسم يك نفر خالي بود٬ من از وزير خواستم اسم شما را اضافه كنه".

20- اي کاش محمد مايلي کهن٬ گينسي شود

    داستان محمد مايلي کهن(سرمربي تيم سايپا)، که از ابتدای امسال به عنوان سرمربي تيم ملي فوتبال کشور انتخاب شد و ديروز عمر اين سرمربي گري با برکناري او به پايان رسيد، جزو آن دسته از اخباري است که اگر مسوولان کتاب رکوردهاي گينس يه حداقل معرفت داشته باشند، بايد نام اين بزرگوار را در کتاب خودشان ثبت کنند و ادله من براي اين موضوع در چند دليل باشد که به عرض مي رسد:  

 نخست آنکه در هيچ جاي دنيا  سرمربي تيم ملي فوتبالي را سراغ نداريم که عمر مربي گري اش٬ 14 روز باشد (17 فروردين تا يکم ارديبهشت).  

  دوم آنکه: او تاکنون تنها مربي بوده که در طول مدت مسووليتش، تيم را در بازيهاي ملي رهبري نکرده است.

  سوم آنکه: صدور آن بيانيه جنجالي از سوی وی٬ نشان داد او تنها مربي است که با اصطلاحات لمپن ها آشنايي کامل دارد و به خوبي از تاريخ و فرهنگ مردم نيشابور (به خاطر کناياتي که به امير قلعه نوعي زد) مطلع است. 

 راستي مي دانستيد بعد از کاشان، باقلي نيشابور خيلي معروف است؟  

  اين هم متن کامل آن بيانيه جنجالي: محمد مایلی کهن، سرمربی سایپا و تیم ملی در واکنش به اظهارات امیر قلعه نویی و باشگاه استقلال بیانیه‌ای را به شرح زیر منتشر کرد:                                               

                                                           بسمه‌تعالی
مردم عزیز، قهرمان و دوست داشتنی ایران سربلند و همیشه جاوید:                                                   

    این روزها پس از بازی شرافتمندانه‌ای که تیم سایپا با جوانان برومند و شایسته‌اش برابر رقیب خود انجام داد و به اذعان همه؛ تیم سایپا صرفاً به ارائه یک بازی با برنامه، کاملا جوانمردانه و پاک پرداخت؛ اما متاسفانه هم به هنگام مسابقه و هم طی روزهای اخیر مورد هجوم ناجوانمردانه‌ترین الفاظ در میدان مسابقه و بیرون از آن که تنها از شعبان بی‌مخ‌ها و نوچه‌هایشان بر می‌آید؛ پرداختند و درصدد آن هستند که ضعف‌های فنی خود را به این و آن نسبت بدهند و هر آنچه که خود و نوچه‌هایشان لایق آن هستند٬ با سیاه‌نمایی هر چه تمام‌تر به این و آن نسبت داده، تا شاید بتوانند ضعف‌های فنی خود را به نوعی از چشم این و آن پنهان و لاپوشانی کنند.

   لذا به همین منظور به این آقایان کوتوله و عوام فریب(کل یوم) که حتی فاقد مدرک تحصیلی برای گروهبان قندلی شدن هستند اما لقب ژنرال را یدک می‌کشند٬ می‌گویم که از گل دقیقه 90 سایپا و پیامی که آن گل به پهنای ایران عزیز اسلامی داشته؛ پند گرفته و هر چه سریع‌تر دست از نوچه بازی و نوچه‌پروری برداشته از کارهای ناصواب و عوام‌فریبی دست بردارند.

    بدیهی است هیچ دستی برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نیست و او است که اگر بخواهد کسی را خوار نماید، خوار و اگر کسی را عزیز بداند عزیز خواهد کرد. این مطلب شامل حال گنده باقالی‌هایی که به عنوان نوچه در کنار این آدم کوتوله هستند نیز می‌شود.

19- شرط بندی

  این مطلب جالب را از وبلاگ دوست اینترنتی خود آقای روزبه زارع زاده به آدرس اینترنتی www.zarezadeh.tk امانت گرفتم تا شما هم از خواندنش لذت ببرید.

یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !

مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد  

مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .  وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند !

18- منطقی و قانونی

     این مطلب برایم جالب آمد٬ لذا از وبلاگ باد صبا به آدرس اینترنتی http://www.baadesabaa.blogfa.com بدون هیچ گونه دخل و تصرف در متن استفاده مجدد می کنم.

   قانوني است اما منطقي نيست، منطقي است اما قانوني نيست نه قانوني است و نه منطقي !
دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما
واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نمي توانستم يك استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب
صحيح داديد من نمره ام را قبول مي كنم در غير اينصورت از شما مي خواهم به
من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست،
منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را
به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد و
شاگردش بلافاصله جواب داد: قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله
ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست. همسر شما يك معشوقه 25
ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست و اين حقيقت كه شما به معشوقه
همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد مي شد نه قانوني
است و نه منطقي !!!

17- نقش شعر در معادلات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی ایران

   در تعریف شعر آورده اند: شعر کلام موزون و سخنی است که دارای وزن و قافیه باشد و ما می خواهیم این بار به نقش این صناعت ادبی در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشورمان بپردازیم.

  در ایران رسم بر آنست که غالبا بسیاری زمانی که می خواهند پیرامون موضوعی صحبت کنند، در راستای نشان دادن فصاحت و بلاغت گفتار، سخنانشان را با چند بیت شعر از حافظ، مولوی و یا سعدی و بعضا فردوسی آغاز می کنند.

  اما این که  آیا شعر قرائت شده٬ ارتباط منطقی یا موضوعی با بحث اصلی جلسه داشته باشد یا نه، قضاوت آن به عهده شما.

  بطور غالب٬ یکی از اشعاری که زیاد در این جلسات تکرار می شود٬ شعر معروف بشنو از نی .... حضرت مولانا می باشد.

  حالا شما تصور کنید در همایش کشوری "بررسی وضعیت قاچاق کالا"، سخنران اصلی صحبتهایش را با این شعر آغاز کند:

                         بشنو از نی چون حکایت می کند       از جدایی ها شکایت می کند

                         کز نیستان تا مرا ببریده اند              از نفیرم مرد و زن نالیده اند

  و یا در سمپوزیوم منطقه ای "بررسی زندگی عشایری در ایران"٬ سخنران صحبتهایش را با این شعر سعدی آغاز کند:

               نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد                عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

               ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد               چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

   قراین و شواهد نشان می دهند حفظ کردن این اشعار، راحتر از سایر اشعار می باشند و لذا بیشتر لق لق زبان خاص و عام هستند.

   البته این کار فی نفسه عیب نیست، زیرا اولا بطور معمول کسی در این جلسات به صحبتهای سخنران٬ توجه نمی کند.

  دوماً: باز شعر گفتن از دروغ گفتن٬ خیلی بهتر است و حتی گاهی حکم آجیل مشکل گشا راهم پیدا می کند و برای عده ای بیکار و بلوتوث باز، خوراک درست می کند.

16- نقش کف دست در معادلات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی ایران  

    تاکنون در بخش طنز این وبلاگ٬ راجع نقش چیزهای مختلف در معادلات سیاسی٬ اقتصادی و فرهنگی ایران٬ مطالب زیادی نوشته ام و امروز می خواهم به نقش کف دست در معادلات سه گانه ایران بپردازم.  

   کف شناسی یکی از شرایط عمومی جذب در دستگاههای دولتی و البته ارتقای مقام، تا حد کلان سه معادله و در واقع یکی از رموز ماندگاری به عنوان صاحب یکی از سه معادله است.

ادامه نوشته

15- نقش هورمون کورتیزول در معادلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران

   در علم پزشکی آمده است: هورمون کورتیزول از غدد فوق کلیوی ترشح می شود و هر گاه غم، اندوه و فشار عصبی بر شخصی وارد شود، بلافاصله میزان آن افزایش یافته و موجب می شود طی یک پریود زمانی، شخص آرام آرام نسبت به آن مصیبت و ناراحتی پیش آمده دچار فراموشی شود.

   در معادلات سه گانه ایران، هورمون کورتیزول از جایگاه ویژه ای برخوردار است و از آنجا که ما در خیلی از

ادامه نوشته